بردیا هنرمند میشود..
به نام خدا...
این روزها با یه دفتر نقاشی به شدت پاره پوره... که خودت به این روز انداختی... و چند تا مداد رنگی حسابی سر خودتو گرم کردی...
حتما حتما باید دراز بکشی روی دفتر و سرتو تا جای ممکن خم کنی... ترجبحا یکی هم کنارت باشه... و برات نقاشی کنه و تو براشون اسم بذاری... البته به زبون خودت...
من فدای دستای توپولوی هنرمندت مادرررر...



من فدای اون پاهات که موقع دراز کشیدن میبری بالا و قلاب میکنی به هم و هی تابشون میدی... و شدیدا تمرکز میکنی روی دفتر...
چند شب پیش که شب و خونه ی مامان بزرگ اینا بودیم دقیقا مثل دانشجویی که به اجبار شب امتحان و بیدار میمونه و هی چرت میزنه و درس میخونه... ول کن نقاشی کشیدن نبودی... چشمات و به زور نگه داشته بودی و هرز گاهی کنترل از دستت خارج میشد و سرت روی دفتر خم میشد...
من فدای علاقه مندی های تو پسرک شیرین...
گوشه ی دفترت نوشتم:ا
اولین دفتر نقاشی بردیا... و سعی میکنم هر روز برات تاریخ بزنم... این دفتر هم میره تو صندوقچه ی خاطراتمون... به امید خدا


بردیا هنرمند میشود..
